روزهای نیمه ابری من

 

 

 

 

 امكانات جانبي
RSS 2.0  

 

پایان

 

 

کلودیا برای همیشه از خانه اش رفت ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بعدتر نوشت:

دوست داشتن ، مثل روزهای نیمه ابری است

گاهی شاد، مثل آفتاب و باران و رنگین کمان

و گاهی اندوهبار، همچون هوای گرفته ی دل آسمان

...

 

خانه ای تازه دارم

نشانی خانه ام را می دانی ؟

"نرسیده به درخت

کوچه باغی ست که از خواب خدا سبزتر است..."

 

 

 

 

 

۱۳۸٩/٥/۱٠ | پيام هاي ديگران ()

 
 

یک نوشته برای خداحافظی

 

این آخرین نوشته ای است که اینجا می نویسم .
آخرین نوشته ای که به دلیل حذف تمامی نوشته ها ،
 می شود تنها نوشته اش .
و راستش را بخواهی یک حس خوبی هم دارد تصور یک عالمه خاطره
روی یادگاریهای سپید و خالی از نوشته .
 روزهای نیمه ابری ام را دوست دارم و شاید دوستترش هم داشتم آن پیش ترها .
اما خوب می دانم که دیگر اینجا نخواهم نوشت .
وقتی چیز خوبی برایت جریان دارد ، می توانی این خوب بودن را داشته باشی
و حفظ کنی برای خودت . جریان دوست داشتنی ای دارد .
 اما وقتی این جریان متوقف بشود ، همانجا می ایستد و در آن نقطه از زمان
 محبوس می شود . می شود یک خاطره . قشنگ . دوست داشتنی و حسرت بار .
اما اگر برگردی ، دیگر آن دنیای قشنگ وجود ندارد . که بازگشت حتی
شیرینی خاطراتت را نیز از تو می گیرد .
آدم از یک چیزی که لذت می برد دوست دارد هی تکرارش کند .
 اما یک جاهایی دیگر هیچ چیز آن حس خوب خودش را ندارد .
 نوشتن ، انگار وقتی شروع می شود ؛ جزئی از وجود آدم هم می شود .
شاید آن لذت حسی و عقلی هیچ وقت دست از سر آدم بر نمی دارد .
 که آنقدر تنوع هم دارد که به تکرار نیازارد خاطر دل را و خسته نکند ذهن را .
اما من از نوشتن خسته ام . از تکرار خسته ام . 
کلودیا ، برای من یک خاطره ی قشنگ و دوست داشتنی بود .
 نمی خواهم به تکرار و یا بازگشت خرابش کنم
مثل گل مسافر کوچولوست که تنها توی جزیره اش می ماند .
 همیشه برایم دوست داشتنی و قشنگ است اما
اینجا نوشتن دیگر لطفی برایم ندارد .
 خانه ای تازه می خواهم با گلهای شمعدانی روی پنجره اش و صبحی دلپذیر
 و شبی پر ستاره . روی روزهای نیمه ابری ام باران بارید و شست و تمام شد.

از دوستان خوبم ممنونم برای تمام حضور قشنگ و دوست داشتنی شان .

 

۱۳۸٩/٥/۱٠ | پيام هاي ديگران ()