نگاهم می کند و می گوید حالا واقعا نمی خواهید اسمتان را به من
بگویید؟
لبخندی می زنم و آرام زیر لب ، اسمم را می گویم .
با همان لحن می گوید : اسم فریبنده ای دارید . و لبخند می زند.
به ساعتم نگاه می کنم و می گویم دیرم شده .
نگاهم می کند و می گوید کی دوباره می بینمتان ؟
توی دلم می گویم هیچ وقت .
و بهش می گویم نمی دانم و آرام می گویم خداحافظ و روانه می شوم به سمتی که هرگز نبینمش.
.....
ساعت سه صبح است . مادرم نشسته روی تخت من و من همینطوری نگاهش می کنم .
همه اش فکر می کند و گاهی جمله ای می گوید .
صفحه ی موبایلم روشن می شود . لبخند می زنم به دیدن اسمش.
اس ام اس عاشقانه ای برایم فرستاده و من از دور می بوسمش و بهش می گویم دوستش دارم.
با زحمت می خوابم . صبح باید بروم سر کار .
سه روز کارمان همین است . سه شب است که بابا رفته و نیامده .
سابقا هم گاهی می رفت . اما صبح ها پیدایش می شد و هیچ وقت هم حرفی نمی زد.
بابا را از ته دلم دوستش دارم ، اما سکوتهایش را نه .
از مردهایی که در برابر همه چیز سکوت می کنند می ترسم .
صبح روز سوم صدای در می آید . کسی به جز ما سه تا کلید ندارد.
به مادرم نگاه می کنم و او با تشویش و امید نگاهم می کند.
در را که باز می کنیم توی پاگرد بابا با خانمی که شاید دو سه سالی بزرگتر از من باشد
دارد می آید به سمت پله ها.
نگاه پرسشگر ما را با گرفتن دست زن توی دستهایش پاسخ می دهد.
و مستقیم به سمت پله های طبقه ی بالا می رود .
مادرم از حال می رود .
بابا حتی این را هم ندیده . گیج گیجم .
آب که می پاشم روی صورت مادرم ، بیدار می شود . نیمه بیدار و اشکهایش با آب قاطی می شود ، دوباره از حال می رود . دوباره و دوباره . که آخر آرام تر می شود و فقط اشکهای آرامش را که مثل خودم بدون هق هق گریه می کند می بینم . سه روز دیگر هم می گذرد. کلید را در قفل می چرخانم . آرام . صدای مادر را می شنوم که به عادت معمول با صدای بلند دعا می کند و شاید هم دعا نیست که شکوه است ، گلایه است ، حرف است ، درد دل است . تمام که می شود رو به من می گوید به ... بگو بیاید حرف بزنیم .
سه شب است که پاسخ او را هم با این تنشهای درونیم به جملاتی عجیب داده ام .
... که می آید ، همه چیز را بهش می گوییم .نگاه من می کند و بعد می رود .
از مردهایی که توی سکوت حرفهایشان را گم می کنند می ترسم .
سه شب دیگر هم می گذرد و توی این سه شب .... پاسخ مرا نمی دهد .
توی دلم فکر می کنم که من و مادرم آدمهای مسخ شده ای هستیم .
چرا دعوا نمی کنیم . داد و فریاد نمی کنیم . چرا نمی رویم ؟
به مادرم می گویم بیا برای همیشه برویم . بیا برای همیشه خودمان را از این زندگی گم کنیم . گم بشویم توی پهنای این دنیا .
مادرم نگاه خواهرم می کند که بی خبر از همه جا به خواب رفته . نه بی خبر ، که می داند ، اما نمی فهمد.
و بر می گردد و بهم می گوید ، کاش می شد و می توانستم باهات بیایم .
بد است . بد است که آدم کسی را داشته باشد برای پشت سر گذاشتن و من نمی توانم مادرم را پشت سر بگذارم.
.
پی نوشت : این واقعیت زندگی کسی است در همین نزدیکی ها .... نه خود من .